علي رغم تاكيدات حضرت امام خميني(ره) و مقام معظم رهبري(مدظله العالي) در خصوص رسيدگي به امور ايثارگران، متاسفانه در رسيدگي به مشكلات اين قشر موثر از جامعه، هنوز كوتاهي و قصور صورت مي گيرد كه براي آن ها چاره اي جز دست بردن به قلم و درددل با رسانه ها و افكار عمومي باقي نمي ماند.
حضرت امام خميني(ره) مي فرمايند: بردست اندركاران نظام است كه همه ذوق، استعداد و توان خود را در هر چه بهتر رسيدن به امور معنوي و مادي، ارزشي و فرهنگي اين يادگاران هدايت و نور به كار گيرند و از خدمات بي شائبه و بي منت به آنان دريغ نكنند كه هر چه انقلاب اسلامي ايران دارد از بركت مجاهدت شهدا و ايثارگران است.
مقام معظم رهبري نيز در بيانات حكيمانه خويش فرموده اند: با عنايت به نقش ارزنده شهدا و ايثارگران در طول هشت سال دفاع مقدس و با توجه به فداكاريها و ايثار و از جان گذشتگي هاي ايشان در پاسداري از اصل انقلاب، موجوديت نظام و حفظ تماميت ارضي و استقلال كشور اسلامي مان، وظيفه همه مسئولين و خدمتگزاران نظام است تا در جهت حفظ و ترويج فرهنگ ايثار و شهادت در جامعه، و تكريم و تجليل از مقام شامخ شهدا و ايثارگران و خدمت صادقانه و خالصانه به يادگاران معظم شهدا و ايثارگران از هيچ كوششي دريغ نورزند
به گزارش خبرنگارخبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)-منطقه چهارمحال و بختياري-يكي از جانبازان دوران دفاع مقدس كه براي وي مشكلي حادث شده و نگران كوتاهي و قصور مسئولين و اجحاف حق در مورد خود مي باشد، با ارسال نامه اي سرگشاده به دفتر خبرگزاري(ايسنا)، از برخي مسئولين نظام جمهوري اسلامي گلايه كرده و درخواست رسيدگي عاجل و جدي به مشكل خود از طريق مسئولين ذيربط گرديده است.

در اين نامه آمده است:
بنام یگانه قاضی حاکم و شاهدی که عالم محضر اوست
مسئولان ارشد نظام اسلامی!
استمداد عاجزانه یک جانباز شیمیایی از کار افتاده کلی از مسئولین قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران !
کسی که هشت سال در پیچ و خم دادگاه و دادسرا نتوانسته است داد خود را بگیرد، در کشور شما فریاد تظلم خواهی خود را کجا می برد؟
می خواهم با این فریاد تظلم خواهی خود، حجت را بر شما تمام کنم.
جانبازی هستم که در سن 14 سالگی شیمیائی شده ام و در حال حاضر به تایید مراجع رسمی، ازکارافتاده کامل می باشم.
سرپرست چهارفرزند صغیر هستم که سه تن از آنها با تجربه یتیمی سر در سایبان گرفتاری های زندگی فراهم شده خود دارند.
زمینی را که به اقساط از طرف اداره محل کار همسرم دریافت نموده بودیم، به امید داشتن یک سرپناه در یک بازی کلاهبرداری به نام مشارکت در ساخت باختیم و تنها اقساط زمین و هزینه های پیگیری قضائی و حق وکیل که با اخذ وامهای بانکی تامین نموده ایم بر دوشمان مانده و در یک روند غیرمعقول دادرسی هرگز داد ما گرفته نشده و این حکایت هشت سال نمایش دادرسی، تمام زندگی ما را تحت الشعاع خود قرار داده است.
جانبازی از کار افتاده کامل با پنج سر عائله خود، اسباب خانه خود را بر دوش کشیده و همه ساله به مستاجری از این خانه به آن خانه نقل مکان می کند.
من از هیچکس نه خانه می خواهم نه امکانات بلکه به مدعیان عدالت می گویم چرا در این سیستم عدالت گستری شما هشت سال است داد مظلوم از ظالم گرفته نمی شود؟
پرونده من اینک در بعد از یک نوبت رای به ضرر حقانیت در دادگاه بدوی و یک نوبت رای به نفع حقیقت در دادگاه تجدید نظر، در دادگستری استان تهران هنوز مفتوح و نگاه عدالت گستر و منصفی را می طلبد که به این بیداد چندین ساله خاتمه بخشد.
آیا کسی هست که به گرفتن حق مظلومی کمک کند؟
محارم راز می دانند که راز در بیان نمی آید.

اذان ، موسیقی بهشت گمشده ی وجود است که اگر در خود ژرف شوی ، آن را در تپش قلب و در ضرباهنگ نبض خویش که خلقت تو در آن ، هر دم تجدید می شود باز خواهی یافت.

نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر...
صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است.
خوف فرزند شک است و شک زاییده ی شرک و این سه،خوف و شک و شرک ، راهزنان طریق حقند...که اگر با مرگ انس نگیری ، خوف ، راه تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد.
بیست و هشتم شهریور ماه ، سالروز عروج ملکوتی شاعر گرانقدر ابوالفضل سپهر گرامی باد،یاد و خاطره اش ماندگار
اتل متل یه بابا
كه اسم او احمده
نمره جانبازی هاش
هفتاد و پنج درصده
اون كه دلاوری هاش
تو جبهه غوغا كرده
حالا بیاین ببینین
كلكسیون درده
اونكه تو میدون مین
هزار تا معبر زده
حالا توی رختخواب
افتاده حالش بده
بابام یادگاری از
خون و جنگ و آتیشه
با یاد اون موقعا
ذره ذره آب میشه
آهای آهای گوش كنین
درد دل بابارو
می خواد بگه چه جوری
كشتند بچههارو ...
لحظه تحویل سال
رفته بودیم تو سنگر
رفته بودیم عشق و حال
تو اون شلوغ پلوغی
همه چشارو بستیم
دستهاتوی دست هم
دورسفره نشستیم
مقلب القوب رو
با همدیگر میخوندیم
زوركی نقل ونبات
تو كام هم چپوندیم
همدیگر و بوسیدیم
قربون هم میرفتیم
بعدش برا همدیگر
جشن پتو گرفتیم
علی بود و عقیلی
من بودم و مرتضی
سید بود و اباالفضل
امیرحسین و رضا
حالا ازاون بچه ها
فقط مرتضی مونده
همونكه گازخردل
صورتشو سوزونده
آهای آهای بچه ها
مگه قرار نذاشتیم
همیشه با هم باشیم
نداشتیما، نداشتیم
بیاین برا مرتضی
كه شیمیایی شده
جشن پتو بگیریم
خیلی هوایی شده ...
فقط خاطره نیست كه
قلب اونو سوزونده
مصلحت بعضیها
پشت اونو شكونده
برا بعضی آدما
بندههای آب و نون
قبول كنین به خدا
بابام شده نردبون
همون هايي که راه
دزدي رو خوب مي دونن
ما خون داديم و اونا
عين زالو ميمونن
دشمناي انقلاب
ترسوهاي بي پدر
آهاي غنيمت خورا
هشّ بابا . يواش تر
اي که به اين انقلاب
چسبيدي عين کنه
خط و نشون مي کشي
النگوهات نشکنه
فکر نکن علي رو
ماها تنها می ذاریم
ما اهل کوفه نيستيم
دخلتونو مياريم
وارد سنگر شو...
*داستانی از کتاب آنا هنوز هم می خندد*
- امشب رو می مونم!
- جانبازی؟
- بله!
- کارت شناسایی دارید؟
- فراموش کردم !
- مدرکی ... چیزی ؟
- گفتم که همراه ندارم .
- نامه ای ، چیزی ، گفتی که جانبازم؟
- هستم! یه دفعه اومدم تهران.
- شرمنده! باید کارت باشه.
- بالاخره راهی چیزی؟
- شرمنده!
- من تو سرما شب رو کجا برم ؟
- مامورم و معذور !
- همین! خب دروغ که نمی گم.
- قصد جسارت ندارم. یه مورد مثل شما پیش آمد و من هم اطمینان کردم ، اما طرف جانباز نبود ، بعدش کلی دردسر کشیدم.
- یعنی دارم دروغ می گم؟
- گفتم جسارت نکردم.
- توجیه نکن!
- برداشت شماست آقا !
- حالا من چیکار کنم؟
- شما بگید من چیکار کنم آقا؟ لااقل مدرکی چیزی.
- مدرک... ببینم ... آه بفرما! این خوبه؟
- ت ت تو رو خ خدا چ چ چشمتون رو ب ب بردارید از روی میز!
توی نجف یه خونه بود، که دیواراش کاهگلی بود
اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود
نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت
خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت
راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو
تا پر بارون بکنه ، پاغای بی شکوفه رو
عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه؟
باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه
بعد علی کی می تونه محرم راز من بشه؟
درد دلامو گوش کنه ، تاچاره ساز من بشه!
سروده ی زیبایی از مرحوم آغاسی
به نظر تو ما که ایم؟ شیعیان علی؟!

سحری خوردن کنار آرپی چی و مسلسل، وضو با آب سرد و قنوت در دل شب توصیف ناشدنی است. ربنای لحظات افطار از پایان یک روزه خبر می داد، ربنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچه ها با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو می گرفتند.
ماشین توزیع غذا به همه چادرها سر می زد و افطاری را توزیع می کرد.
سادگی و صمیمیت در سفره افطار ما موج می زد و ما خوشحال از اینکه خدا توفیق روزه گرفتن را به ما هدیه داده بود سر سفره می نشستیم و بعد از خواندن دعا با نان و خرما افطار می کردیم .دعای توسل و زیارت عاشورا هم در این روزها حال و هوای دیگری داشت .
معنویتی که « السلام علیک یااباعبدالله » « زیارت عاشورا » و یا « وجیه عندالله اشفع لناعندالله » در توسل به سفره افطار و سحر ما هدیه می کرد غیرقابل توصیف است و همین بنیه ی معنوی و عدم غفلت از لحظات معنوی رزمندگان را از دیگران ممتاز کرده بود.
نمی توانم این لحظات را برای شما بیان کنم در لشگر 28 سنندج بودم و قرار بود بعد از یک هفته به خانه برگردم اما جاذبه این ماه مرا در کردستان ماندگار کرد. ماه رمضان بهترین و زیباترین خاطرات را برای ما در سنگرها به ارمغان می آورد.
برکت دعا در کنار سنگرها، نماز روی زمین خاکی، سحری خوردن کنار آرپی چی و مسلسل، وضو با آب سرد، قنوت در دل شب، قیام روبروی آسمان بدون هیچ حجابی که تو را از دیدن وسعت ها بی نصیب کند، گریه ی بچه های عاشق در رکوع و همه چیز برای یک مهمانی خدا آماده بود.
حجت الاسلام علی اکبر محمدی
مطلب برگرفته از مرکز پاسخگویی به سوالات دینی

تولد 18 مهر 1338
شهادت 27 آبان 1363
فرمانده ی لشکر 17 علی بن ابی طالب
همه دور تا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی ، خواهر و برادرش .
من رفتم توی آشپزخانه ، چیزی بیاورم . وقتی آمدم ، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند ، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم .
همسر شهید مهدی زین الدین

بچه های زنجان فکر می کردند با آن ها از همه صمیمی تر است ؛ سمنانی ها هم ، اراکی ها هم ، قزوینی ها هم .

وقتی رسیدم دستشویی ، دیدم آفتابه ها خالی اند . باید تا هور می رفتم . زورم آمد .
یک بسیجی آن اطراف بود . گفتم : « دستت درد نکنه . این آفتابه رو آب می کنی ؟»
رفت و آمد . آبش کثیف بود . گفتم : « برادر جان ! اگه از صد متر بالاتر آب می کردی تمیزتر بود .»
دوباره آفتابه را برداشت و رفت.
بعد ها شناختمش . طفلکی زین الدین بود .
«آن جا که حسین (ع) در صحنه است ، اگر در صحنه نباشی ،هر کجا باشی، ایستاده به نماز یا نشسته به شراب یکیست!»
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
شکستن, سوختن, بعضی فعلها غمین اند. اما وقتی گذرا می شوند غمشان هزارها بار عمیق تر می شود: شکاندن , سوزاندن. اما انگار با "در" هم که بیامیزی کم از "دل" ندارند: در شکاندن , در سوزاندن...و حال فاطمیه رسیده و گویی بحرین مدینه شده.
هیئت عزاداری مادر پهلو شکسته
زمان: شنبه 10 اردیبهشت ساعت 5
مکان: جلوی سفارت بحرین
با حضور حجت الاسلام پناهیان
ما بی خیال سیلی مادر نمی شویم!
آن جا که حسین (ع) در صحنه است ، اگر در صحنه نباشی ،هر کجا باشی، ایستاده به نماز یا نشسته به شراب یکیست!
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
این حداقل کاریست که می توانیم انجام دهیم!
برای حمایت از خواهران مظلوم خود که وحشیانه در بحرین شکنجه می شوند حداقل کاری که می توانیم انجام دهیم همین است!
هر کس صدای کمک خواستن مسلمانی را بشنود و یاریش نکند مسلمان نیست!
آیا ما همان هایی نیستیم که ادعای حسینی بودن داریم؟
امروز مولایمان از ما چه می خواهد؟ آیا این نوای او نیست که هل من ناصر ینصرنی؟
برای دفاع از زنان بحرین و اعتراض به هتک حرمت بانوان شیعه ، امروز ، چهارشنبه ، سی و یکم فروردین،دختران فاطمه ، مقابل دفتر سازمان ملل متحد (مدعی حقوق بشر) در خیابان شریعتی، بالاتر از حسینیه ی ارشاد، خیابان قبا ، جنوب بلوار شهرزاد گرد هم می آیند!
سلام بر همه ی همسنگرها
دوستان همانطور که می دانید الان مدتیست که تعدادی از کشورهای عربی در جبهه ی مبارزه با ظلم و زور و فساد ، با شیاطین زمان درگیرند.
حق این بود که ما هم چون خود را مسلمان می دانیم ، از برادران مسلمان خود حمایت کنیم و نکردیم...
حتی وقتی به اخبار گوش می کنیم اول باید خبرهای خرید ماهی قرمز و سفر های عید و اخبار هواشناسی رو بشنویم ، بعد تازه ببینیم چطور دارند مسلمان کشی می کنند و ما خوابیم.
مسلمان هم نباشیم ،انسان که هستیم ، نیستیم؟؟!!
مطلب زیر متعلق به وبلاگ رهروان ولایت است .
به امید بیداری اسلامی
نامه ی جمعی از شیعیان بحرین به امام خامنه ای:
از شما میخواهیم برایمان نزد خدا دعا کنید زیرا اطمینان به استجابت آن داریم ما در رنج و عذابیم و جز مقاومت و آمادگی برای شهادت چیزی نداریم.
لطفا جهت نصرتشان قرائت دعای جوشن صغیر...
در شیـعه گی تمام ما تردید است!/مــولا ز گناه خلق در تبعـیـد است
نفرین به شعور نقشه ی جغرافی!/بحرین عزا گرفته ایران عید است


بعثی ها آن روز گیر داده بودند که « شما همه اش اهل دعا و گریه و نیایش هستید و لبخند به لبتان نمی آید و اصلا بلد نیستید شاد باشید و افراطی هستید . »
شاید این که بچه ها با افسرانی مشغول کار بودند که دستشان به خون دوستانشان آغشته بود ، باعث شده بود که کمتر با آن ها شوخی کنند و بخندند و وقتی شهیدی را پیدا می کردند ، روضه می خواندند و می گریستند .
آن ها می گفتند: « امام شما هم در هیچ کدام از فیلم ها و تصویرهایی که دیده ایم نمی خندد .»
همان روز شهدا به کمکمان آمدند . یک شهید که عکس امام روی جیبش بود ؛ امام داشت می خندید !
خاطره از رضا مصطفوی

داشتیم فوتبال بازی می کردیم و یک یار کم داشتیم . یک دفعه دیدیم یکی دارد می آید . از همان جا داد زدم : حاجی هم برای ما !
درست و حسابی بلد نبود ، اما باز هم خوب بود . وقتی می دوید ، یک پایش کمی می لنگید . خسته که شد گفت : من دیگر می روم ، با اجازه!
چند وقتی گذشت و یک روز گفتند : فرمانده ی عملیات کردستان شهید شده! با خودم گفتم کاش می دانستم چه جور آدمی بوده این آقای فرمانده؟
به نمازخانه که رفتم ، عکسش روی دیوار بود ، قدبلند ، لبخندی صمیمی در میان ریشی بور . گفتم :این که حاجی خودمان است! همرزم شهید بروجردی

درگیری در سنندج بالا گرفته بود و کسی جرات بیرون آمدن از خانه را نداشت . تنها صدایی که در شهر به گوش می رسید ، صدای گلوله بود .
در این گیر و دار خبر آوردند که در نقطه ای از شهر ، زن حامله ای در حال وضع حمل است و انتقال او به بیمارستان ممکن نیست.
بروجردی نشانی منزل آن زن را گرفت و بی درنگ سوار ماشین شد و رفت . وقتی برگشت و جویای ماجرا شدیم ، گفت : بردمش بیمارستان ، خدا را شکر حالش خوب است !

شیوه ای داشت ویژه ی خودش . مثلا می رفتیم یک روستا را می گرفتیم ، هنوز پاکسازی نشده ، می دیدیم یک بسته شکلات گرفته دستش و دارد توی روستا می چرخد . از کوچک و بزرگ ، به هرکس که می رسید ، با خوشرویی شکلات تعارف می کرد . همیشه در جواب مخالفین این کار می گفت : صف مردم از صف ضد انقلاب جداست !

شهادت هنر مردان خداست .
سلام بر همه ی همسنگرها
این بار ، فقط می خواهم به آن هایی که چشم دیدن ما را ندارند ، بگویم ، این خاکریز را به دشمن نمی دهیم .
محض یاد آوری این جا جمهوری اسلامی است،و ما هم سربازان سید علی هستیم، بسیجیان امام خامنه ای .
پس هر چه در توان دارید رو کنید ، نمی توانید ما را زمین بزنید !
حزب الله پیروز است ! حتی اگر وبلاگ همه ی حزب اللهی ها را فیلتر کنید!.

و مگر نیست ؟ مگر پدر همه ی ما نبود ؟ مگر استاد همه ی ما نبود ؟
خودم تا به حال در دانشگاه ندیده بودمش ، شهید دکتر شهریاری را می گویم ، هر چند که در دانشکده ی ما هم تدریس می کرد.
اما وقتی به عکسش نگاه کردم احساس کردم می شناسمش ، انگار که به من هم درس داده باشد .
نگاهش آشنا بود ، و گرم و مهربان ، نگاه یک استاد بود به شاگرد ، نگاه یک پدر بود به فرزند .
من در نگاه زنده ی تصویر او ، شهادت را یافتم و اهمیت دانش را و ارتباط عالم و شهید را .
و از این پس هر جای دانشگاه که پا بگذارم او را خواهم دید . در نگاه آسمان ، در نگاه درخت ها ، پرنده ها ...
دیروز ، چهارشنبه ، دهم آذر ماه ، ما او را همراهی کردیم تا خانه ی جدید ، اما از آن زمان که رفت ، گویی طلوع کرد و شاید از این پس او ما را همراهی کند تا اوج .
و مگر با هجرت او مسئولیتمان چند برابر نشد؟ انگار که باری سنگین بر دوشمان نهاده باشند .
بر دوش من ، تو و ...
استاد ! از آن لحظه که رفتی شاگردانت چند برابر شدند آنقدر که نمی توانی به همه شان فیزیک درس بدهی ، اما درس شجاعتت را ، ایمانت را ، علمت را ، عشقت را ، شهادتت را خود خواهیم خواند .
استاد ! قلمت را به من بده !
گفتند که ما رفتیم ، از کرده ی خود شادیم
این نهضت خونین را ، در دست شما دادیم
پس همگی بند پوتین هایمان را محکم می بندیم تا قلم استاد بر زمین نماند .


کم کم داریم نزدیکش می شویم،محرم را می گویم ، عطرش را می شود استشمام کرد،در نسیمی که از کربلا می وزد . می توان بویش را احساس کرد ،در خاک مهری که رویش نماز می خوانیم .
نمی دانم چرا فراموش کردم!چرا یادم رفت که چیزی به محرم نمانده است حتما خیلی غرق شده ام در این دنیای بی حسین . شاید کاری کرده ام که مولایم را خوش نیامده ، نکند بوی یزید می دهد اعمالم!
چرا گوش هایم کر شد و نوای دلنشین سینه زنی شهدا را نشنیدم؟چرا شهدا در حلقه ی گرم زیارت عاشورای دسته جمعی شان دعوتم نکردند؟زیارت عاشورایی در استقبال از عشق!
شاید هم دعوت کردند و نشنیدم،ندیدم. چرا؟
نکند بوی یزید می دهد اعمالم؟!

و چقدر اشک هایشان شور حسین دارد !

این جا ، فرمانده ی محبوب هم فقط یک بسیجی ساده می شود ، سربازی در خیل سربازان حسین!

و چه زیباست آن هنگام که مردانی از جنس نور به دیدار محبوب می شتابند.

«من کشته ی اشکم ، هر مومنی مرا یاد کند ، اشکش روان شود.»
امام حسین علیه السلام

کیست که ندای «هل من ناصر ینصرنی؟» مولایش را پاسخ گوید؟!

گوارای وجودتان باد! هر دو شیرین است !.
زندگی توی این دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست!
البته بازی سختی است، گاهی اوقات هم خیلی سخت می شود، حالا اگر کسی غرق این بازی شود و نگاهش به خدا نباشد، زندگی اش تباه است، تباه!
آدم باید بعضی وقت ها لابه لای درگیری های زندگی ، فرصتی پیدا کند و سرش را بچرخاند رو به آسمان ، آبی یک دستش را ببیند و از سپیدی ابرهایش لذت ببرد و به عمقش بیندیشد و از ته دل بگوید: وه! که چقدر خلقتت عظیم است ، خدا !
شهدا ، کسانی بودند که وقتی همه چشم به زمین دوخته بودند، سرهایشان را بالا آوردند و خدا را دیدند.«شهید نظر می کند به وجه الله »!
حالا یک سوال! به نظر شما ، شهدا اول شهید شدند ، بعد نظر کردند به وجه الله ، یا اول نظر کردند به وجه الله ، بعد شهید شدند؟؟!

دوستان ، همرزمان
یک لحظه توقف کنید.
نه بابا! اسم من در شناسنامه شهید گمنام نیست.این فقط یک داستان بود حاصل تخیلاتم ،به خاطرارادتی که هست.
خوشحالم که خوشتان آمده و خوشحالم که هنوز هم در جامعه ی ما افرادی هستند که از یک چنین اسمی خوششان بیاید.
اگر چه ، بعضی از دوستان مرا به این اسم صدا میزنند و دردی را هم که در داستان حس کردید ،بله واقعا می کشیم ، چه در دانشگاه، چه در جامعه، ولی غمی نداریم چون ،«مسلم دلش رو تو مشت حسین گذاشت و رفت کوفه ، دیگه دلی نداشت که تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه».
پیروز و سربلند باشید
التماس دعا
یا علی
یک اتفاق جالب
اولین جلسه ی کلاس بود.تا وارد شدم چهره های متعجب باز به چشمم خورد. چهره هایی با چشمان گرد شده و ابروهای بالا رفته، راستش من دیگر عادت کرده ام، هر جا که بروم همین است . البته تقصیر من نیست که امروز آنقدر جامعه خراب شده که ظاهرم تا این حد نا متعارف به نظر می رسد.
واقعیتش این است که چندان هم تیپ عجیبی ندارم ولی خیلی متفاوتم. چه کنم دست خودم نیست ، من به رنگ خاکی و لباس های ساده علاقه دارم، آن روز هم یک شلوار کتان خاکی پوشیده بودم با پیراهنی بلند و یقه آخوندی که سفید بود.
البته ناگفته نماند که احتمالا پیراهنم از مانتوی بعضی خانم های هم کلاسی بلندتر بود.شاید هم بیش تر ریش هایم بود که توی ذوقشان می زد، نمی دانم!
ولی خوب به هر حال من عاشق این تیپ خاکی ساده ی بسیجی وار هستم . اگر خودنمایی نبود حتی دوست داشتم با چفیه و پوتین سر کلاس بنشینم و به جای کیف دانشجویی از کوله پشتی جبهه استفاده کنم .در هر صورت عجیب تر از همه ی این ها اسم من بود که لحظاتی بعد باعث شد همکلاسی هایم از شدت تعجب شاخ در بیاورند.
استاد وارد کلاس شد، بعد از سلام و علیکی و تبریک سال تحصیلی جدید لیست اسامی را برداشت و شروع کرد به خواندن: علی اصغری ، سعید احمدی و ...
همین طور ادامه داد که ناگهان با صدای بلند و لحنی شگفت زده گفت: شهیدگمنام؟!!!
همه ی بچه ها و نیز خود استاد متعجب در حالی که قدرت حرکت را از دست داده بودند منتظر بودند ببینند آیا این واقعا اسم کسی است .
من در حالی که لبخند بر لب انتهای کلاس نشسته بودم با آرامش دستم را بالا بردم و گفتم بله استاد، این اسم من است ، شهید گمنام.
و این جا بود که کلاس منفجر شد.آنقدر همه خندیدند که اشک از چشمانشان جاری شده بود.شنیدم که یکی در حالی که از خنده روده بر شده بود ، به بغل دستی اش می گفت عجب اسم برازنده ای ! قیافه اش واقعا مثل شهیداست.نور بالا می زنه.هه هه هه هه!
یکی برگشت و گفت حالا بپا یه وقت شهید نشی !
و همین طور همه می خندیدند.
برای دومین بار دستم را بالا بردم و گفتم استاد، اگر اجازه بدهید توضیحی بدهم، درباره ی اسمم.
استاد با لب های خندان گفت بله بفرمایید همه مشتاقانه می شنویم.کلاس در سکوت فرو رفت.
گفتم بله استاد راستش قضیه از این جا شروع می شود که پدربزرگ پدربزرگ من حاج میرزا محمد فرد خیری بود ، در زندگی اش کار های زیادی برای مردم شهرش انجام داد اما از آن جایی که با نیت خالص این کارها را می کرد، در طول مدت حیاتش کسی او را نشناخت. وقتی که مرد ، مردم فهمیدند که عجب ! ای دل غافل که بانی تمام این خدمت ها ، حاج میرزا محمد بود . و به همین خاطر همیشه افسوس می خوردند که حیف شد خیلی گمنام ماند. و کم کم اسم گمنام روی حاج میرزا محمد از دنیا رفته باقی ماند.هر وقت می خواستند راجع به او صحبت کنند می گفتند حاج میرزا محمد گمنام ، یا وقتی در مورد پسرش ، پدر پدربزرگم صحبت می کردند می گفتند حاج سعید پسر حاج میرزا محمد گمنام که کم کم او هم شد حاج سعید گمنام و گمنام شد نام خانوادگی ما .
اما بعد، پدرم علی گمنام چون خیلی مرد است و خیلی شجاع است و خیلی با غیرت است، وقتی جنگ شروع شد با عشق، به جبهه رفت و سال ها جنگید ، همیشه هم آرزوی شهادت داشت ، اما قسمتش این نبود که شهید شود و نشد.
جنگ که تمام شد، ازدواج کرد ، وقتی اولین فرزندش به دنیا آمد، به عشق شهادت ، به یاد جبهه و به یاد تمام دوستان شهیدش، اسم مرا گذاشت شهید.
این شد که من شدم شهید گمنام.
ما پیرو راه شهداییم


فکر می کردم اولین بار چطور با او آشنا شدم؟ کجا دیده بودمش؟
یادم آمد یک بار توی یک زیر زمین کتابش را دیده بودم،"جبهه ی جنوب یادداشت های شهید حبیب غنی پور"
دیدم جالب است! یک رزمنده خاطرات خود را نوشته! باید خواندنی باشد.همین طور ورق می زدم و نگاه می کردم،خیلی زیبا بود . درباره ی همه چیز نوشته بود،از حسینیه ی حاج همت دوکوهه،از گردان تخریب،از شب های عملیات،از بر و بچه های جنگ، از اشک ها و لبخند ها و...
کتاب خوبی بود خوشم آمد اگرچه همه اش را نخواندم.
این بود تا این که چند ماه پیش در یک نمایشگاه کتاب دوباره دیدمش ، همان بود ، با همان لبخند با همان نگاه، از روی جلد کتاب همه جا را می دید.
نگاهش را شناختم، دوست داشتم این کتاب را داشته باشم، دوست داشتم چند روز هم که شده با او و از نگاه او جبهه را ببینم.
کتاب را خریدم. کلامش ، قلمش ، نگاهش به اتفاقات جذبم کرد. اندیشه هایش زیبا بود، اخلاقش دلنشین بود.
لذت بخش بود در ذهن یک شهید زندگی کردن.
یک بار هم در یک روزنامه دیدمش ، مطلبی کوتاه، می دانستم که نویسنده بوده،می دانستم که معلم بوده، می شناختمش. مطلب درباره ی جایزه ی کتاب سال شهید غنی پور بود.
اما آخرین باری که دیدمش خیلی شوکه شدم!
در سایت دانشگاه ، می خواستم اسم شهدای دانشگاه را ببینم.
اولین عکسی که روی صفحه آمد، تصویر او بود.چند دقیقه ای همین طور مانده بودم و با شگفتی به عکسش نگاه می کردم.
خیلی برایم جالب بود،این همه وقت او را ندیده بودم! عجب تمام این مدت دانشجوی دانشگاهی بودم که او در آن درس خوانده بود ، در راهروهایی قدم زدم که جای پاهای او رویشان بود ، به دیوارهایی نگاه کردم که هنوز هم مهر نگاه او را فراموش نکرده اند!
فکر کن ! روی صندلی ای بنشینی که شاید سالیان پیش جای او بوده! بر تخته ای بنویسی که دستخط زیبای او نوازشش کرده.
هر جا پا می گذارم حضورش را احساس می کنم. عطر نفس هایش هنوز هم استشمام می شود.
صدایش را می شنوم،با دوستانش روی این صندلی ها نشسته اند و درس می خوانند،صدای مهربانش از کلاس ها به گوش می رسد، جای پاهایش را می بینم. او همین جا با دوستانش خداحافظی کرده و راهی جبهه شده است.
افتخار می کنم دانشجوی دانشگاهی هستم که روزی روزگاری شهید حبیب غنی پور دانشجویش بوده است فقط امیدوارم بتوانم قدم در جای پاهای او بگذارم.
خوب است گهگاهی به زمین زیر پایمان هم نگاه کنیم،خوب است گاهی اوقات هم سرخی خون های ریخته شده روی زمین را ببینیم.
گیرم فقط همین یک هفته به یادشان می افتیم.
هفته ی دفاع مقدس است،همان دفاع مقدسی که فراموشش کرده ایم،همان که هرچه داریم از آن داریم.البته خیلی بد است که فقط سالی یک هفته به یاد شهدا باشیم،ولی خوب است که لااقل در این هفته فراموششان نکنیم.
گوش کن !می شنوی؟صدای قافله ی شهداست.آهنگ پوتین هایشان روی خاک و سنگ خاکریزها چقدر شنیدنی است.گام های منظم،رژه می روند.
هفته ی دفاع مقدس است ، بوی عطر شهدا به مشام می رسد.شاید این بار ، شاید امسال نوبت ما باشد که دستمان را بگیرند و با خود ببرند.
باید حواسمان را جمع کنیم،نکند بیایند و بروند و ما خواب باشیم! نکند...

این قرآن است!
این درد دارد . خیلی درد دارد که یک مشت آمریکایی بی دین بی فرهنگ به کتاب خدا توهین کنند و تو هیچ کاری نتوانی بکنی! یا هیچ کاری نکنی!
درد دارد قرآنی را بسوزانند که رزمنده های ما پیش از رفتن به جبهه و عملیات از زیرش رد می شدند .
قرآنی که در ساک شهدای ما جاداشت و عطر تن شهدا از اوست ، اصلا شهادت برای حفظ اوست.
قرآنی که الهام بخش و یاری دهنده ی فرمانده ها در سخت ترین شرایط نبرد بود . قرآنی که شب های قدر روی سرشان جا داشت و حقیقتش در قلب هایشان.قرآنی که همدم لحظه های تنهایی شان در آن سنگرهای خاکی بود.
جسد متلاشی شده ی شهید سید حسین علم الهدی را از روی قرآن جیبی اش شناختند.
هان نوکران حزب شیطان! بترسید ! بترسید از عاقبت کارتان ! بترسید از عشق شهدا به قرآن!
ای زمین بوی غریبی می دهی بوی قرآن های جیبی می دهی

طنز دفاع مقدس
تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش.همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد.قرص روحیه بود! نه در تنگناها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود پدرش گردان دیگر بود. هر دو بشاش بودند و دل زنده .خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید ،با قاسم بود :
_ سلام ابراهیم.حالت چطوره؟دماغت چاقه؟راستی ببینم تو چند تا داداش داری ؟
_ سه تا ، چطور مگه؟
_ هیچی! از امروز دو تا داری.چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!
_ یا امام حسین!
به همین راحتی!تازه کلی هم شوخی وخنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود هرچی بهش می گفتم که :«آخر مرد مومن این چطور خبر دادن است؟نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟» می گفت:«دمت گرم.از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»
_ منظورم اینه که یک مقدمه چینی ، چیزی ...
_ یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟که چی؟برادر عزیزتر از جان!یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟تا طرف بگوید چطور؟بگویم: هیچی دل نگران نشو . راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعداز دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم ؟ نه آقا جان این طرز کار من نیست . صلاح مملکت خویش خسروان دانند ! من کارم را خوب فوت آبم .»
نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که...بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم.اول خواستم گردن دیگران بیندازم.اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من- فرمانده ای وظیفه ی من است که این خبر را به قاسم بدهم.

قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرک هایش چنگ می زد.
نشستم کنارش . سلام و علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم . قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت:« غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست ! باز از آن خبر ها شده ؟» جا خوردم.
_ بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری.من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه ؟
رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم . بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود.
قاسم کنار آب گفت :« من نوکر بند کفشتم . قضیه را بگو ، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم . مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»
_ اگر بهت بگویم چه جوری خبر می دهی؟
_ حالا چی هست؟
_ فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد .
_ بارک الله خیلی خوبه!تا حالا همچین خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می روم پسرش را صدا می زنم . بعد خیلی صمیمانه می گویم : ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدا بیامرزت رفتی!...نه،این طوری نه . آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟اگر گفت نه می گویم : پس خوب شد . شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!...یا نه . می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم،هیچی نترس ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد...یا نه...
دیگر کلافه شدم . حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.
_ آهان بهش می گویم : ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟همین که گفت آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید!
طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد.
قاسم خندید و گفت : « نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! این که دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!»
قه قه خندید. دستش را توی دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت:«چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم:« می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت:« پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت:«اما این جا را زدید به خاکریز . من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.
کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ی 103
سلام بر آن دل های پاک بی زنگار
سلام بر آن قلب های سرخ عاشق
سلام بر آن چشم های مرطوب
سلام بر آن ارواح مهربان
سلام بر آن وجودهای خدایی شده
سلام بر آن اشک های جاری
سلام بر آن نواهای دلنشین
سلام بر آن ناله های آتشین
سلام بر آن خون های داغ
سلام بر آن نفس های تهذیب شده
سلام بر آن تن های بی سر و سرهای بی چشم
سلام بر آن دست ها و پاهای جدا از پیکر
سلام بر آن عشق های آسمانی
سلام بر آن بال های بهشتی
سلام بر آن کشتگان حق
سلام بر آن پروانه های سوخته
و آن شمع های آب شده
سلام ، سلام ، سلام بر شهدا


سلام
این عکس را می شناسید؟
بله ، همه او را می شناسند.سردار خیبر است ، فرمانده ی محبوب جنگ ، شهید حاج محمد ابراهیم همت.چون مشهورترین شهید است ، عکس او را انتخاب کرده ام.
خیلی خوب است که همه او را می شناسند ، اصلا همه باید او را بشناسند. یعنی اگر فرمانده ها را هم نشناسیم که خیلی بد می شود . ولی منظورم این است که...
در واقع فقط می خواهم بگویم شهدای گمنام را هم فراموش نکنیم.
متن زیر را شهید سید مرتضی آوینی ، سید شهیدان اهل قلم، پس از دیدار با رهبر عزیزمان حضرت امام خامنه ای، نوشته است، که بسیار زیبا و شاعرانه ، عمیق و شگفت انگیز است.این متن را از روزنامه ی وطن امروز شماره ی ۳۴۲، انتخاب کرده ام.
لبخند خامنه ای شفقت صبح است
دیدیم که می شناسیمش... و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم.دیدیم که می شناسیمش،نه آنسان که دیگران را ونه حتی آنسان که خود را.چه کسی از خود آشناتر؟دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره ی خویش بیند و خود را نشناسد؟دیدیم که می شناسیمش،بیش تر از خود...تا آن جا که خود را در او یافتیم،چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را ...واز آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستردیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.
آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است، اما نگاهش باقی ، می دیدیم که لبانش فانی است،اما کلامش باقی.چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش ...چه بگویم؟کاش گوش نامحرمان نمی شنید.
پهندشت «حدوث»،افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار کند و «زمان فانی»،آینه ای که آن «صورت سرمدی»را.
دیدیم که می شناسیمش و او همان است که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم،در خورشید آنگاه که می تابد،در ابر آنگاه که می بارد،در آب باران آنگاه که در جست وجوی گودال ها و دره ها برمی آید،در شفق صبح،در صراحت ظهر در حجب شب، در رقت مه و در حزن غروب نخلستان،در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ...در عشق پروانه و در سوختن شمع.
دیدیم که می شناسیمش و آن «عهد» تازه شد .شمع می میرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود؛ عهدی که آتش او با بال های ما بسته است.
دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم ،آن همه که آفتابگردان آفتاب را ، آن همه که دریا ماه را ... و او نیز ما را دوست می دارد،آن همه که معنا لفظ را . دیدیم که می شناسیمش ، از آن جاذبه ای که بال ها را به سوی او می گشود،از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود ، از آن که می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرومی ریخت و فانی می شد در نوری سرمدی،همان نوری که مبدا ازلی عالم و آدم است و مقصد ابدی آن.آب می گذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشته ، بر نشسته است.چشمانش بسته شد ،اما نگاهش باقی ماند، دهانش بسته شد ، اما کلامش باقی ماند.
زمین مهبط است، نه خانه ی وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فناست و قرار در بی قراری .
زمین معبر است نه مقر... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش را به پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفظی تهی از معنا ، از شاخه ی درخت فرو افتاد.رشته ی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان . عصر بینات به پایان رسید و آن آخرین شب ، دیگر به صبح نینجامید . در تاریکی شب سیرسیرکی نوحه ی غربت را زمزمه می کرد. خانه ، چشم بر زمین و آسمان بست و ظلمت پشت پلک هایش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه ی سرد و بی روح زمین نیفتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم .دیری نپایید که ماه برآمد و در آینه ی خود نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در مهتاب بیابند .
عزیز ما ! ای وصی امام عشق ! آنان که معنای ولایت را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند، اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست . خودتان خوب
می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم . ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم .
لبخند شما شفق صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست .سر ما و قدمتان ، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان(عج) .

دوست دارم روی خاک های نرم فکه دراز بکشم و به آسمان آبی یکدست بی ابر خیره شوم و آن گاه شاید آرام آرام بشنوم. شاید فریاد یا حسینی فضای درونم را پر کند.
دوست دارم غروب خون رنگ فکه را بنوشم و هیجان عشق جوشانی را که رگ هایم را درمی نوردد احساس کنم.دوست دارم انگشتانم را روی خاک های رمل خونین بگردانم و نام عشق را نقاشی کنم.
دوست دارم در جریان نسیم لطیف شامگاهش که روزگاری نوازش گر چهره های نورانی مهتابی رنگ بوده بنشینم و بر روشنایی آن اشک های خفته در خاک بگریم.
کاش می توانستم در آن کانال های پرخون دل شرهانی با پاهای برهنه قدم بزنم بی آن که کسی آن جا باشد.
دلم می خواهد در سنگرهای خاکی طلاییه مولایم حسین(ع) را زیارت کنم و شاید هم بتوانم نوای دلنشین زیارت عاشورای دسته جمعی شان را بشنوم که چونان شراره ی آتش تمام وجودم را در خود بسوزاند و آب کند.
می خواهم در پناه خاکریزهای گریان شلمچه قرآن بخوانم و به یاد صوت دلنشین آن نیک ترین ها،هم پای اشک های شلمچه اشک بریزم.این جا می توان دید جای پای شهدا را ، می توان دید تن های زخم خورده شان را ، و بوی خونشان هنوز به مشام می رسد.
کاش می شد در حسینیه ی گردان تخریب دوکوهه هم صدا با آهنگ نوحه خوانی و سینه زنی آنان که هرم نفس هایشان،این جا را گرم کرده است،سینه بزنم.
دوست دارم دستانم را در زلال روشن اروند بشویم و از آب پاک شده به برکت تن شهیدانش وضویی بسازم که سراسر وجودم را نورانی کند ؛ آن گاه با این وضوی درخشان نوساخته ، بر کناره ی وجود دردمندش در لابه لای نیزارهای انبوهش نماز بگزارم، تا نسیم فرح بخش آسمانی اش مشامم را با عطر شهیدان آرام گرفته در میان آب پر کند.
دوست دارم موج های سرکش اروند از روی ساحل سکون بلندم کنند تا در بی کرانه ای خونین غرق شوم.می خواهم در این ساحل غم بار فرو رفته در سکوتش فریاد بکشم.
خوابم می آید کاش می شد در انتهای این دشت ها گم شد،به خواب رفت،فراموش کرد،فراموش شد، تمام شد.
می خواهم فرار کنم ، می خواهم بگریزم از این همه پلیدی و سیاهی و تباهی و زشتی و بیهودگی.
می خواهم بگریزم و کجا بهتر از این دشت های پر از خون و عشقی که پیوند دهنده ی زمین اند با آسمان ؟ کدام پناهگاهی بهتر از این خاک های پاک که می شود درونشان فرو رفت و دفن شد؟ می شود دفن شد تا همیشه.
بسم ربّ الشّهداءوالصّدّيقين
"کس چون توطريق پاک بازی نگرفت بازخم، نشان سـرفرازی نگرفت
زين پيش دلاوراکسی چون توشگفت حيثيت مرگ رابه بازی نگرفت"
سید حسن حسینی
آنگاه که درهياهوی آلودة شهردلها زنگار ميگيردوشيشة شفاف دل کدرميگردد،ازقيل وقال زندگی دست کش وبالها بگشا که ميخواهيم به سوی سرزمين عشق ونورپروازکنيم.
آن دم که هنوزخورشيدانوارطلايي رنگش را برروی پليدی شهروانسانها نتابانده وچهره های کريهِ هيولايي راآشکارنکرده دل ازتعلقات برميگيريم ورهسپارسرزمينی ميشويم که روزگارانی نه چندان دورميزبان نيکترين مردان تاريخ بوده است.
مردان مردی ازتبارآب و آئينه وآسمان.
ميرويم تادرسکوت بيابانها غرق شويم واندکی درعمق وژرفای درون خويش فرورويم؛سردرگريبان کنيم وبينديشيم.
ای نخلهای سربریده به ياد می آوريدآن نواهای دلنشين اذان را و ای رودهای خونين دل به ياد مي آوريدآن تنهای پاک وروشن راکه درآغوش کشيديد؟ مي رويم مي رويم
اينجا هويزه است
عروجگاه سرداری از ياران حسين وهمنام حسين ،آنجامصباح الهدی وسفينه النّجاه واينجا علم الهدی
اينجا باآخرين نفسها پرچم هدايت برزمين کوبيده اندوافسوس که اندکند آنان که برگيرند.
اينجادربوی چمن ونم شبنم صبحگاه ميتوان بوی بهشت رااستشمام کرد وصدای پرندگان طوبی راشنید.
درفش ها درباد درتاريکی روشنايي صبح به اهتزاز درآمده اند وسرودمستی ميخوانند.
امّاهرگزنبايدتوقف کردتابتوان پا درجای پای آن شهيدرهاازخاک دردهلاويه(چمران)گذاشت؛بايدچشم گشودوخون مصطفی رابرزمين ديد واشعاردلنشينش رابرلوح جان نوشت وتادم مرگ درخودنگه داشت؛بايدبااوهمراه شدوهمراز
بايدبااوخنديدوگريست ورقص مرگش رابه تماشا نشست وبرگزيده شدتامصطفی شد
راه، مارابه سوی خود ميخواند به کجا روانه حیران شوداين دل گرفته چزابة حزن آلود
اينجا چزابه است،قدمگاه وعروجگاه پرندگانی که بسوی خدا بال گشودند.
وامّا مرتضی کجاست؟کجاست آن پيروعلی مرتضی؟
به صدای بادگوش کن! آیا می شنوی؟ می شنوی تکرارنام حسين رادرباد؟ حسين حسين حسين
این صدای کيست؟بگذاردلت به دنبال اين صدای دلنوازِ شيرين پروازکند؛بگذاردلت دررملهای فکّه آرام گيردواشکهايت را رهاکن تادرسرخیِ خونِ آن شهيدگم شوند؛ اجازه بده پاهايت اين خاکهای نرم راتجربه کنندوحرکت رادرک
آن گاه که دل فکّه ازخونابه های سرخ وداغ سيراب می شود مي توان صدای ياران حسين راسواربرامواج بادشنيدکه تکرار می کنندکلام امامشان را
اگردرغروب خورشيدآواره ای می توانی به دوکوه پناه ببری؛به دوکوه استوارومحکم که تکيه گاه توخواهندبوددرکشاکش فتنه ها وگمراهی شب ها؛ اگربه آنهاتکيه کنی هرگزدرتاريکی پيروخفاشان شب پرست نخواهی شد.
درپناهگاهشان هرکجاقدم بگذاری،روزی روزگاری شايدپايي آن جا جای پايي گذارده که اکنون بردرگاه خداوندحاضر است وآن قدمهای مبارک راملائک مي بوسند؛ اين جا قدمگاه است قدمگاهی نورانی
اگرازبندخاک رهاشوی می توانی صدای ياحسينشان راازهرسوبشنوی؛دلهاراآزادکنيم، خوب گوش کنیم؛ميشنوی؟
اين صدای شهيدی است باهمتي بلند به بلندای عرش؛ نيايش های زيبايش رابشنويم.توکل کنيم ومتوسل شويم به اولياءالله
شب هنگام زمانی که همه جادرتاريکی فرورفته می توانی به آسمان نگاه کنی وستارگانش رادردل بي رنگش تماشاکنی پای برسنگ ها بگذاری ودرسکوت وخلوت آرام شب مسيرعشق را بپيمايي ودرراهی که زمانی اصحاب رسول حق وشيعيان بزرگترين مظلوم تاريخ پيموده قدم بگذاری وياعلی بلندشان هنوزطنين افکن است اگرقلبهابازباشد
اينجاگردان تخريب است ومگرنه اين که ابتدابايدبنای فرسوده راتخريب کنی تامجالی برای ساختن مهيا شود؛بايدآنچه را که شيطان بناکرده تخريب کردتانفسی الهی مجال جوانه زدن بيابد.
آیاتاکنون فتحی اينچنين مبين ديده ای؟ديده ای سيدشهيدان را؟دراينجاخواهی ديد
واگرناخشنودی که نمی توانی درکربلا باشی مجال رويش بصيرت بده تاببينی که کربلا اينجاست؛بکوش تاازقافله عقب نمانی که دوسپاه صف کشيده اند وحسين ع مارا مي خواند؛ نزديک شويم تادرآبیِ بی کران آسمان همنوابامولاحسين ع سرودعشق رازمزمه کنيم ؛صدابزن فريادبزن بخوان پروردگارت را که اگرخالصانه اورا بخوانيم جواب می گويد
اينجادشت لاله های دست پروردة خدای جميل است؛ومگرنه اينست که اوعاشق اين لاله هاي سرخ است.
لاله های شرهانی عجب عطرنيکويي دارندهنوزازپس سالها به مشامِ جان مي رسد
شهيد،آه ای شهيد، ای که تاريخ درنگريستن به تووا مي ماندوهستی دربرابرعظمتت انگشت حيرت به دهان می گزد ای که برعرش پانهادی وبالا رفتی؛ ای که ملائک برجايگاه والايت غبطه می خورند ای تک سوارعشق
ای عاشقی که واژة عشق توان بردوش کشيدن زيبايي محبتت راندارد
اين دستان خالی وپراميدماست که به سويت درازشده تا درپرتو عنايتت ازباتلاقها رها شويم وچشمان دلمان ازکوری خودبينی وخودپرستی شفايابدوباآن نورازلی وابدی که خيره ات کرده آشنا شويم.
دعايمان کن دعايمان کن ای که به ملکوت اعلی پيوسته ای ؛دعاکن که عشق الهی راتجربه کنيم؛عشقی که نابت کردو ناخالصی هايت را زدود وسرتاپايت درانبوه شب تاريک آتش زد.
"ای بی خبربکوش که صاحب خبرشوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی"
حافظ








